آغاز زمین نزدیک است (هیاهو)
شعر و ادبیات
به مهربانیهای محمد هاشم رستگار برای زندگی همین کافیست که بیهوده تر از همیشه به بی پناهی اش می نگری چرا که من هنوز شکسته میشوم در هجوم بادهای ویرانگر و تو آنقدر بزرگی که هنوز دوستم داری ! بی آنکه بزرگ شده باشم بی آنکه دوچرخه ای داشته باشم هنوز هم فریاد می زنی دردهای شهر و «جراحت های خیابان را » و « آحاد شعر» من به بزرگی ات نخواهد رسید حتی اگر «موضوع این شعر » باران باشد کازرون بهار ۸۸ دوست دارم پس از این عاشق دنیا باشم توی این شعر پر از همهمه دریا باشم دوست دارم که شبیه همه ماهی ها زندگی را بزنم توی سرم تا باشم پای آهنگ پر از درد بنان می خواهم مثل یک آدم درمانده و تنها باشم بعد با این همه دلدادگی و دربه دری خیره در چشم ترک خورده ی صحرا باشم بر خلاف همه ی آینه ها می خواهم چشم در چشم خدا یکسره حاشا باشم ای شکوه تن تندیسی و عیسایی من کاش یک روز پری زاد کلیسا باشم از همان روز که چشمان تو را دزدیدم خواستم مرز میان تو و رویا باشم من به اقبال کجم طعنه زدم برگشتم تا فقط عاشق چشمان ......... باشم شاعر از درد خودش با خبر است ای بانو تو خودت خواسته بودی که معما باشم کازرون ۲ / ۵ /۸۸ افتاده بودی دست یک شاهین شهری مسعود هوشمندی ۳۱/۳/۸۸ کازرون
فرقی ندارد اینکه تو تسکین شهری
زل می زنی بر چهره ی چرکین شهری
از پیش من تا قلب تهران کثافت
سرخی ولی در دست هایت سین شهری
اعدام دسته جمعی گلهای وحشی
با ساقه های سبز یا خونین شهری
از ترس اینکه راه را گم کرده باشی
پا می گذاری توی یک پرچین شهری
حتی اگر مثل کبوتر می پریدی
وقتی که خط های سفید یک خیابان
بر می خورد در دامن چین چین شهری –
آیینه هم آماده ی فریاد کردن
تا بشکند این روزها آیین شهری
بانوی بی همتای منِ دنیا و دینم
فرقی ندارد دین من با دین شهری
فرهاد های بیستون بی تیشه ماندند
در روزهای ساکت و شیرین شهری
باید دبستان دلم تعطیل باشد
حتی اگر امروز هم باران نبارد
| Design By : Night Skin |


